ویران شود این شهر که میخانه ندارد

من عاشقانه نگفتم تو عاشقانه بخوان

من با ترانه نگفتم تو با ترانه بخوان

من با بهانه نگفتم تو بی بهانه بخوان

من صادقانه....

که گفتم تو صادقانه بخوان

من عاشقانه نگفتم

تو عاشقانه بمان

بمان

که از تو سرشار می شود این پیر مرد عاشق و با تو جوان

دلم

اخ دلم....

دارم پراکنده می گویم  تو که می فهمی اصلا برایم هیچ کس جز تو مهم نیست

اما وقتی تو مهم می شوی همه مهم می شوند

همه عزیز می شوند

حتی ان مورچه که بی بهانه زیر پایم....

یادت هست پایم را بلند کردم

که ذکر گوی از ذکر تو نیفتدد

دوست دارم بلند بنویسم و پراکنده چقدر هر روز بعضم رو بخورم و کوتاه بنویسم

دلم...

اخ دلم اما سبک نمی شود

راستی تو عاشق شده ای

گفته بودم

عاشق نشوی که دل تنگ چیز خوبی نیست

دلم....

تو عاشقانه بخوان

نوشته شده توسط  در ساعت 22:38 | لینک  |